بینیاز از نقشهها، “هامور” نام خلیج را میداند
عارف نصر
مورخ و تحلیلگر مسائل ايران
مقدمه:
در کرانههای خلیج، پیش از آنکه نقشهنگاران نامی بر آن نهند، آوایی کهن و جاودان در جان آب جاری بوده است: صدای پاروی شُویعی، آواز غواصان، نالههای نهمه، و زمزمهی مادرانی که فرزندانشان را با طعم نمک و باد دریا پرورش میدادند. این خلیج، پیش از آنکه در اسناد سیاسی به «فارس» یا «عربی» نامگذاری شود، در حافظهی فرهنگی مردمانی زاده شد که با موج زیستهاند، از صید نان خوردهاند، و با باد و بادبان، مسیر زندگی خویش را رقم زدهاند.
فرهنگ عامهی ساکنان سواحل خلیج ـ از عبادان، بوشهر و بندر لنگه تا دبی، رأسالخیمه و دوحه ـ فرهنگی دریایی، شفاهی و زنده است؛ فرهنگی که در واژگانی چون «بوم» و «بغله»، «هامور» و «صافّی»، «غوص» و «یامال» تجلی مییابد. این واژگان نه از دل فرهنگستانها و کتابهای رسمی، که از بازار ماهی، قهوهخانههای ساحلی و سفرههای سادهی صیادان برآمدهاند. در این پهنه، کودک پیش از آنکه خواندن بیاموزد، نام ماهیها را از زبان پدرش میشنود، و زن خانه آواز بازگشت غواصان را سینهبهسینه نگاه میدارد. همین زبان، همین صداها، همین سنت زنده، شالودهی نامیست که این دریا در دل مردمانش یافته است.
اکنون پرسش آن است: اگر دریا قرنها در زبان، آوا، حافظه و زیست روزمرهی مردمی با فرهنگی معین زنده بوده، آیا آن فرهنگ، سزاوارترین مرجع برای نامگذاری این پهنه نیست؟ چرا باید حق نامنهادن بر دریا را به دستان جغرافیدانان درباری یا سیاستورزان امروز سپرد، در حالیکه زندگیِ خلیج، در زبان و سینهی مردمانی جاری است که دریا بخشی از هویت روزانهی آنان است؟ این مقاله بر آن است که نشان دهد نام خلیج، هرچه باشد، نه از دل مرزها و اسناد، بلکه از دل فرهنگی برمیخیزد که مردمان ساحلنشینش پدید آوردهاند؛ فرهنگی که در واژگان، در شعر، در ترانههای دریایی، در نام کشتیها و خوراکها، و در آداب و رسوم زنده و استوار مانده است
فرهنگ دریایی سواحل جنوبی و نام طبیعی دریا:
معادلهی سادهی ما برای درک نام واقعی خلیج بر این اساس است که بهجای مراجعه به کتابخانهها و اسناد دیپلماتیک، کافی است سرصبح، سری به بازار ماهی محمره، کویت، بوشهر، منامه یا شارجه زد. کافی است پای صحبت یک ناخدای پیر در بندر معشور یا لنگه نشست یا صدای نهمهخوانی غواصان را در جشنوارهای محلی شنید. آنچه در این لحظات به گوش میرسد، نام خلیج را تعیین میکند؛ زیرا فرهنگ عامه تنها شامل واژگان بیروح نیست، بلکه هویتی عمیق است که خلیج را نه یک «مکان جغرافیایی»، بلکه بسان یک موجود زنده و یک حافظهی تاریخی میبیند، دریایی با زبان و فرهنگ خاص خود.
فرهنگ ساکنان سواحل جنوبی خلیج ـ از عراق و کویت تا عمان ـ قرنهاست که با دریا زیسته است. شغل، غذا، ترانه، هنر و حتی نحوهی سخن گفتن و پوشش آنها همگی متأثر از فرهنگ عربی خلیجی است. همين فرهنگ را می توان در استانهایی چون بوشهر، هرمزگان، سواحل اقلیم اهواز و جزایری چون قشم، هرمز، کیش و هنگام یافت و بر حقیقت پیوند عمیق آنها با فرهنگ عربی غالب بر خلیج مقایسه کرد؛ پیوندی که نه تنها در تجارت و تعامل، بلکه در زبان، آداب، موسیقی و سبک زندگی روزمره نیز جاری است.
برخلاف تصور رایج، پیوند مردمان عرب با جنوب ایران نهتنها پدیدهای مدرن یا صرفاً سیاسی نیست، بلکه ریشه در قرنها حضور فعال آنها در این سواحل دارد؛ گروهی پیش و پس از ظهور اسلام در این دیار صاحب نقش سیاسی و اجتماعی ـ فرهنگی بودهاند و گروهی دیگر بومی این سرزمیناند که همواره میان دو سوی خلیج تردد کردهاند. کافی است نگاهی به کتاب های مانند تاریخ طبری، مسعودی یا حتی منابع متاخری مانند عالمآرای عباسی و عالمآرای نادری و تاریخ گیتیگشا بیفکنیم و براین حقیقت تاریخی واقف شویم. در غالب بندرهای جنوبی اقلیم اهواز وهمچنین شهرهایی همچون لنگه، میناب، قشم، بوشهر و بندرعباس باوجود سیاستهای تغییر بافت جمعیتی، هنوز خانوادههایی زندگی میکنند که زبان مادریشان عربی است. عربی نهفقط زبان خانه، که زبان بازار، دریا، موسیقی و مناسک اجتماعی است؛ حتی بومیان غیرعرب واژگان دریایی، نام ماهیها و جهت بادها و ستارگان را به عربی ادا میکنند. مدارس دینی عربی، مساجد با معماری خلیجی و لهجههای محلی گواه پیوند عمیق دارند که تاریخ و فرهنگ این دو سوی ساحل را به هم پیوسته نگاه داشته است.
رسانهها، نقشهها و سیاست رسمی :
در حالیکه مردمان سواحل خلیج با زبان، موسیقی، غذا، ابزار و زندگی روزمرهی خود، نامی ناخودآگاه و طبیعی به این دریا دادهاند، فضای رسمی سیاسی، رسانهای و آکادمیک در تلاش بوده تا با تکیه بر اسناد تاریخی و قدرت سیاسی، نامگذاری دیگری را تثبیت کند. تضادی که در اینجا شکل میگیرد، نه فقط یک منازعه زبانی، بلکه برخورد دو نوع گفتمان است: یکی زنده، طبیعی و از دل مردم؛ و دیگری رسمی، آرشیوی و از بالا.
بسیاری از منابع غربی، بهویژه در قرون ۱۷ تا ۲۰، نام “Persian Gulf” را در نقشههای خود درج کردهاند. این نام در آثار جغرافیدانان یونانی، مانند بطلمیوس، نیز دیده میشود. با این حال، باید در نظر داشت که این اسناد در دورهای نگاشته شدهاند که مفهوم ملت و فرهنگ بومی، جایگاهی در ذهن جغرافیدانان نداشت؛ آنان در جستجوی قدرتهای مرکزی بودند، نه مردم.همچنین نامگذاری در این نقشهها، اغلب تحت تأثیر روابط استعماری و تعاملات دیپلماتیک با دولت وقت ایران صورت میگرفت. اما این که نقشهای در قرن نوزدهم از لندن یا پاریس، نامی را ثبت کرده باشد، لزوماً بهمعنای درستی یا حقانیت فرهنگی آن نام نیست.
به دور از هرگونه تعصب و با نگاهی مردممحور، باید اذعان کرد که پافشاری بر نام «خلیج فارس» نهتنها در تضاد آشکار با فرهنگ زنده ساحلنشینان این پهنه آبی است، بلکه اگر نام «خلیج فارس» را نشانهای از هویت ملی ایران بدانیم، در واقع نام «ایران» را به حاشیه راندهایم؛ چرا که گفتمان ناسیونالیستی همواره بر این مبنا بوده که کشور از دیرزمان با عنوان «ایران» شناخته شده است. در این صورت منطقی بود که آن پهنه آبی را «خلیج ایران» بنامند، نه «خلیج فارس»؛ اما در هیچ نقشه یا سند تاریخی از «خلیج ایران» سخنی نیست. این واقعیت نشان میدهد که «فارس» در نام این خلیج ریشه در ایالت تاریخی فارس به مرکزیت شیراز داشته که تنها بخش محدودی از سواحل (بوشهر کنونی) را شامل میشده، نه تمام سرزمین ایران. از این رو، اگر ملاک تقسیمات اداری امروزه باشد، میباید از نامهایی چون «خلیج هرمزگان»، «خلیج بوشهر» و حتی «خلیج اهواز» سخن میگفتیم.
از سوی دیگر، اگر منظور از «فارس» قوم پارس باشد،( که بعضی از ناسیونالیستهای ایران وجود آن را انکار میکنند) پافشاری بر این نام نه پاسداری از هویت ملی که تأیید برتریجویی یک عنوان قومی است؛ امری ناسازگار با ساختار چنداتنیک و چندزبانه جامعهٔ ایران که شامل عرب، ترک، کرد، بلوچ و… میشود. این اصرار، گفتمانی تکقومگرا را بازتولید میکند و با واقعیت پلورالیسم فرهنگی و زبانی در تضاد است. افزون بر این، تثبیت نام «فارس» در قرن بیستم و در چارچوب ناسیونالیسم دولتمحور برای بازنویسی تاریخ، یکسانسازی زبان و ایدئولوژیک کردن جغرافیا انجام گرفت؛ پروژهای که روایت، زبان و حافظهی مردم جنوب را نادیده گرفت و تصویری تکسویه از هویت ایران ارائه کرد. در نتیجه اگر نامهای جغرافیایی باید بازتاب دهنده فرهنگ و حافظه ساکنان هر منطقه باشند، «خلیج فارس»خواه بهعنوان ایالت تاریخی و خواه قوم پارس در برابر فرهنگ زندهٔ عربی ساحلنشینان مشروعیت خود را از دست میدهد.
نامی بر آب، مردمی در حاشیه:
به دور از همهی منازعات نمادین و جدالهای هویتی، باید پذیرفت که در حالی پافشاری بر نام «خلیج فارس» به نقطهٔ اوج کشمکش میان دولتها بدل شده، که بومسازی در این پهنهی آبی در حال فروپاشی است؛ آلودگی نفتی، نابودی گونههای بومی، کاهش شدید ذخایر ماهی، و بیتوجهی مزمن به مسائل زیستمحیطی، چهرهی واقعی خلیجیست که نامش در اسناد رسمی بزرگنمایی میشود، اما جانش در عمل در حال از بین رفتن است.هامور، زبیدی، صافي، و دیگر ماهیانی که در فرهنگ دریایی منطقه جایگاه دارند، نهفقط در سینی غذا، بلکه در اکوسیستم منطقه نیز رو به افولاند. این بحرانها، هیچگاه بخشی از گفتمان ناسیونالیسم رسمی نبودهاند؛ گفتمانی که ترجیح میدهد نقشه را بزرگ کند، نه زندگی را.
از سوی دیگر، در مناطق ساحلی ایران، که گاه با افتخار در ادبیات رسمی بهعنوان «مرزهای آبی میهن» یاد میشوند، واقعیت روزمره چیز دیگریست: بیکاری گسترده، توسعهنیافتگی، فقر، و بیسهمی مردم بومی از منابع طبیعی و مالی. بندرهایی مانند لنگه، کنگ، سیریک، دیر، دیلم یا حتی عبادان، از زیرساختهای اولیه محروماند. این محرومیت ساختاری، در تناقض آشکار با گفتمانی است که این سواحل را “دروازههای تمدن ایرانی” مینامد، اما خود مردمشان را در برنامهریزی، توسعه و تصمیمسازی نادیده میگیرد.
در چنین فضایی، قراردادهایی همچون سند همکاری ۲۵ ساله با چین، نهتنها شفاف نیستند، بلکه از اساس بیاعتنایی به خواست و منافع مردم ساحلنشین بهحساب میآیند. این قراردادها، که در پستوهای قدرت بسته میشوند، یادآور نوعی بازگشت به مناسبات استعماری هستند، که در آن زمین، دریا، بندر و منابع، بدون حضور صاحبان طبیعیشان، به دیگری واگذار میشود.ناسیونالیسمی که در نام «خلیج فارس» خود را متجلی میبیند، وقتی به آزمون عدالت اجتماعی و زیستمحیطی میرسد، سکوت میکند. گویی برای این گفتمان، آنچه اهمیت دارد، حاکمیت بر واژههاست، نه رهایی انسانها. در چنین شرایطی، خلیج به سوژهای تبدیل شده که در آن، قومیتِ برتر، تاریخِ رسمی، و قدرتِ مرکز نشستهاند، و مردم واقعیِ دریا، حذف شدهاند.
